اوایلی که تازه یاد گرفته بودم پو*کر بازی کنم، خیلی اوقات پیش میومد که کارت های تو دستم تا حدی خوب بود. یعنی جوری بود که اگر فرضا یک یا دو کارت موافق با کارت های دستم در میومد، می تونستم حسابی برد کنم. برای همین هم شرط بندی می کردم و جلو می رفتم. تا اینکه کارت های روی زمین رو میشد و می دیدم که ای داد بیداد... اینها هیچ کدوم به درد من نمی خوره. اما خوب به خاطر شرطی که تا اون لحظه بسته بودم، از دل نمی شدم کنار بکشم و با بلف زدن و شرط بندی بیشتر ادامه می دادم. شاید از ۱۰ بار ۲ بارش برد با من بود، اما ۸ بار ضرر می کردم و یه پول بیشتری رو می باختم. به حساب خودم داشتم ریسک پذیری رو تمرین می کردم؛ اما بعدا فهمیدم که این کار حماقت محضه. کم کم یاد گرفتم که وقتی همه چیز برام رو شده و هیچ چیزی تو دستم نیست، کنار بکشم و بیشتر از این ضرر نکنم. از اون به بعد شاید از ۱۰ بار ۸ بار رو کنار می کشیدم و ۲ بار ادامه می دادم و از اونجایی که دیگه همه منو به عنوان یه ادم محتاط و دقیق شناخته بودن که الکی ریسک نمی کنه، این دو بار واقعا باورشون میشد که دستم پره و کنار می کشیدن و در نهایت من برنده بودم.

این موضوع منو یاد یه مبحثی تو درسهام انداخت به نام "دام های تصمیم گیری." یکی از این دام ها، دام تعهدات احساسی و اجتماعی هست. در کتاب مبانی سازمان دکتر رضاییان در این باره اینطور نوشته شده:
"تمایل احساسی و اجتماعی بر تمایل افراد و سازمان ها به ادامه دادن راه ها و رویه های بی حاصلی که به دلایل شخصی و اجتماعی رها کردن آنها دشوار است دلالت دارد. این تمایل به صورت دامی در مسیر تصمیم گیری منطقی جلوه می کند که اصطلاحا ان را دور ریختن پول می نامند. این تمایل توسط برخی از عوامل تقویت می شود:
۱- عوامل اجتماعی مثل: ترس از قبول خطا در برابر دیگران، تاکید فرهنگی بر پایداری داشتن ثبات رویه
۲- عوامل سازمانی مثل: مقاومت در برابر تغییر، خط مشی ها و سیاست های سازمانی، ارزش های بنیادی سازمان
۳- عوامل روان شناختی مثل: عدم تمایل به باخت، احتمال تغییر اوضاع، تمایل به توجیه تصمیمات اولیه"
حالا بیاین تمام این مطالب رو بسط بدیم به کل زندگیمون و تصمیماتی که می گیریم. من در زندگی خودم و اطرافیانم نمونه های مشابه زیادی دیدم؛ به خصوص در رابطه با تصمیم گیری در مورد ارتباطاتمون. خیلی اوقات یه رابطه ای رو که به ظاهر خوب به نظر می رسه، شروع می کنیم، براش زمان میذاریم، هزینه می کنیم، هزینه های روحی و عاطفی. کم کم همه چیز برامون روشن میشه و متوجه میشیم که اشتباه کردیم. اما به دلیل هزینه هایی که تا اون لحظه انجام دادیم و یا بنا به هر دلیل روانی دیگه ای (مثلا احتمال تغییر شرایط) باز هم ادامه میدیم. جلو میریم. بیشتر هزینه می کنیم و متاسفانه در نهایت مجبوریم تمومش کنیم. متاسفانه خیلی اوقات چنین چیزی نه در روابط دوستی، بلکه در رابطه بین یک زوج اتفاق میفته و یک ازدواج ِ اشتباه، ادامه پیدا می کنه تا سرانجام با ضرر خیلی بیشتری که می تونه حضور یک شخص سوم ـ یعنی فرزند باشه ـ ، خاتمه پیدا می کنه.
خیلی از ما نه تنها در روابطمون بلکه در تمام ابعاد زندگیمون چنین تصمیم گیری هایی داریم. در نظر بگیرین کسی رو که به هر دلیلی در رشته ای درس خونده که مناسب روحیات و تواناییهاش نبوده. اما صرفا به این خاطر که برای اون رشته زمان گذاشته و هزینه کرده، باز هم ادامه میده و جلو میره. و باز تصور کنین کسی رو که در جایگاه کاری نامناسبی قرار گرفته ... و الی اخر.
به نظرم صرف نظر کردن از این نوع هزینه ها و رها کردن چنین تصمیماتی، کار بس دشواری هست. اما حداقلش این فایده رو داره که زمانی که لحظات پایانی زندگیمون رو میگذرونیم، حسرتی از بابت اشتباهاتی که انجام دادیم، به دلمون نمی مونه و از خودمون راضی هستیم چرا که به موقع جلوی یک اشتباه و حتی یک فاجعه رو گرفتیم.
نظر شما چیه؟
برچسبها: تصمیم گیری, روابط






