تبليغاتX
Waltz of my life

Waltz of my life

 

اوایلی که تازه یاد گرفته بودم پو*کر بازی کنم، خیلی اوقات پیش میومد که کارت های تو دستم تا حدی خوب بود. یعنی جوری بود که اگر فرضا یک یا دو کارت موافق با کارت های دستم در میومد، می تونستم حسابی برد کنم. برای همین هم شرط بندی می کردم و جلو می رفتم. تا اینکه کارت های روی زمین رو میشد و می دیدم که ای داد بیداد... اینها هیچ کدوم به درد من نمی خوره. اما خوب به خاطر شرطی که تا اون لحظه بسته بودم، از دل نمی شدم کنار بکشم و با بلف زدن و شرط بندی بیشتر ادامه می دادم. شاید از ۱۰ بار ۲ بارش برد با من بود، اما ۸ بار ضرر می کردم و یه پول بیشتری رو می باختم. به حساب خودم داشتم ریسک پذیری رو تمرین می کردم؛ اما بعدا فهمیدم که این کار حماقت محضه. کم کم یاد گرفتم که وقتی همه چیز برام رو شده و هیچ چیزی تو دستم نیست، کنار بکشم و بیشتر از این ضرر نکنم. از اون به بعد شاید از ۱۰ بار ۸ بار رو کنار می کشیدم و ۲ بار ادامه می دادم و از اونجایی که دیگه همه منو به عنوان یه ادم محتاط و دقیق شناخته بودن که الکی ریسک نمی کنه، این دو بار واقعا باورشون میشد که دستم پره و کنار می کشیدن و در نهایت من برنده بودم.

 

 

این موضوع منو یاد یه مبحثی تو درسهام  انداخت به نام "دام های تصمیم گیری." یکی از این دام ها، دام تعهدات احساسی و اجتماعی هست. در کتاب مبانی سازمان دکتر رضاییان در این باره اینطور نوشته شده:

"تمایل احساسی و اجتماعی بر تمایل افراد و سازمان ها به ادامه دادن راه ها و رویه های بی حاصلی که به دلایل شخصی و اجتماعی رها کردن آنها دشوار است دلالت دارد. این تمایل به صورت دامی در مسیر تصمیم گیری منطقی جلوه می کند که اصطلاحا ان را دور ریختن پول می نامند. این تمایل توسط برخی از عوامل تقویت می شود:

۱- عوامل اجتماعی مثل: ترس از قبول خطا در برابر دیگران، تاکید فرهنگی بر پایداری داشتن ثبات رویه

۲- عوامل سازمانی مثل: مقاومت در برابر تغییر، خط مشی ها و سیاست های سازمانی، ارزش های بنیادی سازمان

۳- عوامل روان شناختی مثل: عدم تمایل به باخت، احتمال تغییر اوضاع، تمایل به توجیه تصمیمات اولیه"

حالا بیاین تمام این مطالب رو بسط بدیم به کل زندگیمون و تصمیماتی که می گیریم. من در زندگی خودم و اطرافیانم نمونه های مشابه زیادی دیدم؛ به خصوص در رابطه با تصمیم گیری در مورد ارتباطاتمون. خیلی اوقات یه رابطه ای رو که به ظاهر خوب به نظر می رسه، شروع می کنیم، براش زمان میذاریم، هزینه می کنیم، هزینه های روحی و عاطفی. کم کم همه چیز برامون روشن میشه و متوجه میشیم که اشتباه کردیم. اما به دلیل هزینه هایی که تا اون لحظه انجام دادیم و یا بنا به هر دلیل روانی دیگه ای (مثلا احتمال تغییر شرایط) باز هم ادامه میدیم. جلو میریم. بیشتر هزینه می کنیم و متاسفانه در نهایت مجبوریم تمومش کنیم. متاسفانه خیلی اوقات چنین چیزی نه در روابط دوستی، بلکه در رابطه بین یک زوج اتفاق میفته و یک ازدواج ِ اشتباه، ادامه پیدا می کنه تا سرانجام با ضرر خیلی بیشتری که می تونه حضور یک شخص سوم ـ یعنی فرزند باشه ـ ، خاتمه پیدا می کنه.

خیلی از ما نه تنها در روابطمون بلکه در تمام ابعاد زندگیمون چنین تصمیم گیری هایی داریم. در نظر بگیرین کسی رو که به هر دلیلی در رشته ای درس خونده که مناسب روحیات و تواناییهاش نبوده. اما صرفا به این خاطر که برای اون رشته زمان گذاشته و هزینه کرده، باز هم ادامه میده و جلو میره. و باز تصور کنین کسی رو که در جایگاه کاری نامناسبی قرار گرفته ... و الی اخر.

به نظرم صرف نظر کردن از این نوع هزینه ها و رها کردن چنین تصمیماتی، کار بس دشواری هست. اما حداقلش این فایده رو داره که زمانی که لحظات پایانی زندگیمون رو میگذرونیم، حسرتی از بابت اشتباهاتی که انجام دادیم، به دلمون نمی مونه و از خودمون راضی هستیم چرا که به موقع جلوی یک اشتباه و حتی یک فاجعه رو گرفتیم.

نظر شما چیه؟

 

 


برچسب‌ها: تصمیم گیری, روابط
+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و پنجم اردیبهشت 1391ساعت 12:32  توسط yas  | 

 

دقیقا از کجا شروع کنم به نوشتن؟ از کدوم یکی از حس های خوب این روزهام بگم؟

یک هفته است که کار مصاحبه برای پایان نامه ام رو شروع کردم. باید با حدود 12 نفر از کارآفرین های صنایع غذایی مصاحبه کنم صداشون رو ضبط و صحبتهاشونو تایپ کنم و باقی ماجرا. در نظر اول کار سختی میومد و خیلی دل نگرانش بودم. چون تو این دوره زمونه کمتر کسی پیدا میشه که برای کارهای پژوهشی ارزش قایل بشه و زمان بذاره. حالا چه برسه به اینکه اون فرد مدیر عامل یه کارخونه هم باشه. جدای از این بحث، بعضیها هم هستن که وقتی میخوای ازشون برای ضبط صدا اجازه بگیری، یه دفه جا می زنن و فکر می کنن که چه خبره و ممکنه از حرفهاشون فردا بر علیهشون استفاده بشه. کلا جمع آوری داده تو کشور ما کار سختیه. چرا که اغلب همکاری صادقانه و عاشقانه وجود نداره.

تا حالا هرکسی که پرسشنامه ای دستم داده، با جون و دل و دقیق براش پر کردم با این نیت که اون پژوهش به خوبی پیش بره، نتیجه خوبی داشته باشه و  اینکه یه روزی کسایی پیدا شن که برای من از جون و دل مایه بذارن و باهام همکاری کنن. 

تو این یه هفته ای که درگیر کار مصاحبه بودم، خیلی از دوستان و اشنایان، بهم گفتن که چقدر سخت می گیری. با هرکی دم دستته مصاحبه کن. اصلا ما میایم به جای کارآفرینا برات حرف می زنیم!!! یا گفتن که چرا اصلا ازشون برای ضبط صدا اجازه می گیری؟ یواشکی ضبط کن. و بعد که من می گفتم نه. این کار غیر اخلاقی هست؛ جواب می شنیدم که پاشو جمع کن بابا. کی تو این دوره زمونه اخلاقی کار می کنه که تو دنبال اخلاقی؟ چقدر تو ساده ای. چقدر خودتو ازار میدی و الی اخر. این چند وقته کلی از انرژی من صرفا جهت دفاع از اخلاق، پژوهش و اعتقاداتم شد. در چنین شرایطی با تمام وجودم از خدا خواستم که خودش کمکم کنه. من واقعا دوست دارم یک کار دقیق و خوب انجام بدم. هرچند که اذیت بشم. هرچند که زمان بر باشه. اما حداقل جوری باشه که وجدانم راحت باشه. مطمئن باشم نتیجه، با بررسی داده های واقعی بدست اومده نه داده های ساختگی. همه اینها رو تو دلم به خدا گفتم... .

حالا ... خودمم باورم نمیشه که چطور 7 تا مصاحبه انجام دادم با بهترین های این صنعت. چطور این ادمها با جون و دل برام وقت گذاشتن. قدم به قدم کارشون رو توضیح دادن. منو جای دخترشون فرض کردن و گفتن اگه خودتم خواستی تو این راه قدم برداری، خوبه که از این شیوه ها استفاده کنی. متاسفانه شاید عامه مردم از قشر کارخونه دار تصور چندان مطلوبی ندارن. دیدگاه خود من هم نسبت به این آدمها چندان جالب نبود. اما من اینجا می خوام اعتراف کنم که در مورد این قشر اشتباه کردم. اینها واقعا ستون های اقتصادی کشور هستن و خدارو شکر... صد هزار مرتبه شکر که امثال این ادم ها رو در کشور داریم. مسلمه که اینا هم مثل همه ما به دنبال سود هستن، اما به جرات می تونم بگم که عشق به کارشون بیشتر از عشق به هر چیز دیگه ای هست. خیلی هاشون ادم های سرمایه داری بودن، اما به نظرم اون چیزی که باعث موفقیتشون شده، پول نبوده بلکه خوش فکریشون بوده. وقتی داستان کسب و کار و زندگی اینارو می شنوی در حیرت می مونی از این همه توانایی و بعد من با تمام وجود حسرت می خورم از اینکه هنوز هیچ کاری نکردم. هیچی... . بعضی از اینها اینقدر پدرانه برام حرف زدن و از تجربیاتشون گفتن که من واقعا عاجز بودم از قدردانیشون. 

تنها ناراحتی من این روزها اینه که چرا چنین ادم هایی باید قربانی قوانین نابجا و تصمیم گیری های عجولانه بشن. چرا باید چنین فشاری رو متحمل بشن. و اگر همکاری بیشتری با اینها میشد، قطعا وضعیت اقتصادیمون خیلی خیلی بهتر از این بود. یکی از سوال هایی که در طی مصاحبه ام می پرسم اینه که ایا از وضعیت کسب و کارتون رضایت دارین؟ اغلب میگن این کار عشق ما بوده. ما تو راه عشقی که داشتیم قدم گذاشتیم و راضی هستیم. کار برامون مثل یک معماست که باید حلش کنیم و از حل کردنش لذت می بریم. اما از نظر اقتصادی رضایتی نداریم. سود داریم. اما نسبت به سرمایه ای که گذاشتیم این سود خیلی کمه و اگر مثل خیلی ها در کارهای دلالی از این پول استفاده می کردیم، الان سودمون صدها برابر بود. این غم انگیزه. خیلی زیاد.

این روزها بابا برام سنگ تمام گذاشته. پا به پای من میاد. هر روز باید چند کیلومتری از شهر خارج شیم. با وجود ناتوانی هایی که با توجه به سن و سالش داره، همراهیم میکنه. تمام مدت در کنار من میشینه. گوش میده. یه جاهایی خودش هم تو بحث شرکت می کنه. بیشتر از من از مصاحبه شونده سپاسگزاری می کنه و من عمیقا شرمنده اش میشم. خدایا چطور جبران کنم محبت بی دریغش رو؟

و اما خدایا. تو. تویی که در تمام لحظات زندگیم همراهم بودی و این روزها خیلی خیلی بیشتر حضورت رو حس می کنم. خدایا چطور از تو تشکر کنم؟

یه روزی همینجا نوشتم که برای تصور مهربونی خدا، اول مهربونی پدر و مادرم رو در نظر می گیرم و بعد اون رو چـــــــــــــند برابر می کنم تا ذره ای عطوفتش رو بتونم درک کنم. حالا میگم خدای من. من در قدردانی از محبت پدر و مادرم ناتوانم. شکر تو رو چطور بجا بیارم؟ خدایا ......

دوباره میل به کارآفرینی و کارآفرین شدن در من به جوشش اومده. از زمانی که یادم میاد ارزو داشتم که یه کارخونه داشته باشم. کارخونه پارچه یا فرش همیشه برام در اولویت بوده. اینقدر که من طرحها و رنگ ها رو دوست دارم. این واقعا برای من بیشتر یک رویا هست تا ارزو. یک رویای بعید. کاش کمی برام نزدیک بود... . اما خب شاید حداقل بتونم یه کسب و کار خیلی کوچیک راه بندازم. فکر می کنم اگر در کل عمرم نتونم چنین تجربه ای داشته باشم، نه تنها در این دنیا، بلکه در اون دنیا هم حسرت خواهم خورد. من هم دوست دارم معمایی برای خودم داشته باشم تا حلش کنم. معمایی فراتر از اونچه که در روزمرگیهام وجود داره. خدایا کمکم می کنی؟

خیلی دوست دارم حداقل بخش هایی از صحبتهای این افراد رو که فکر می کنم به درد زندگی همه ما می خوره، گلچین کنم و بنویسم تا نه تنها برای همیشه در ذهنم بمونه، بلکه شاید به درد یکی دیگه هم بخوره. امیدوارم که به زودی این کار رو انجام بدم.

و نهایتا اینکه من در این لحظات سرشارم از دوست داشتن. دوست داشتن ِ خودم، خدای خودم، پدر و مادرم، خانواده ام، دوستانم، کارافرینان کشورم و همه ادم ها. خدایا این حس خوب رو برام موندگار کن.

آمین.

 

 


برچسب‌ها: پایان نامه, خوبی, پدر, خدا, کارآفرینی
+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و یکم اردیبهشت 1391ساعت 23:30  توسط yas  | 

 

این روزها دیوانه وار این ترانه رو گوش میدم و یا زمزمه اش می کنم.

 

اي بي وفا راز دل بشنو از خموشي من اين سكوت مرا ناشنيده مگير
اي آشنا چشم دل بگشا حال من بنگر سوز و ساز دلم را نديده مگير
امشب كه تو در كنار مني غمگسار مني سايه ات سر من تا سپيده مگير
اي اشك من خيز و پرده مكش پيش چشم ترم وقت ديدن او راه ديده مگير

دل ديوانه من به غير از محبت گناهي ندارد خدا داند
شده چون مرغ طوفان كه جز بي پناهي پناهي ندارد خدا داند
منم آن ابر وحشي كه در هر بيابان به تلخي سرشكي بيفشاند
به جز اين اشك سوزان دل نا اميدم گواهي ندارد خدا داند


اي بي وفا راز دل بشنو از خموشي من اين سكوت مرا ناشنيده مگير
اي آشنا چشم دل بگشا حال من بنگر سوز و ساز دلم را نديده مگير

دلم گيرد هرزمان بهانه تو سرم دارد شور جاودانه تو
روي دل بود به سوي آستانه تو
تا آيد شب در ميان تيرگي ها گشايد تن روح من به شور و غوغا
روكند چو مرغ وحشي سوي خانه تو

اي بي وفا راز دل بشنو از خموشي من اين سكوت مرا ناشنيده مگير
اي آشنا چشم دل بگشا حال من بنگر سوز و ساز دلم را نديده مگير
امشب كه تو در كنار مني غمگسار مني سايه ات سر من تا سپيده مگير
اي اشك من خيز و پرده مكش پيش چشم ترم وقت ديدن او راه ديده مگير

 

شما هم گوش کنین. شاید مثل من دیوانه اش شدین:

لینک دانلود اهنگ

پ.ن: متاسفانه نمی دونم شعر از کیه. اما خواننده علیرضا قربانی هست.

 


برچسب‌ها: دل, ترانه
+ نوشته شده در  سه شنبه نوزدهم اردیبهشت 1391ساعت 23:43  توسط yas  | 

 

به تعداد آدم ها راه هست برای رسیدن به پول!

این هم یک نمونه از یک کسب و کار اینترنتی:

http://jeeb.ir/

توضیحات مربوط به سایت رو می تونین در قسمت "جیب چیست؟" خودتون مطالعه کنین. من امروز با این سایت آشنا شدم و برای یک هفته به صورت رایگان به عضویتش دراومدم تا ببینم دقیقا عملکردش چی هست. البته بنده نه چندان دخلی دارم و نه خرجی که این سایت برام کارایی خاصی داشته باشه اما شاید به درد خیلی ها بخوره.

به این فکر می کردم که آیا ایده این سایت خوبه؟ آیا واقعا می تونه مشتری جذب کنه؟ به نظرم کافیه که هرکس فقط مدت کوتاهی از این سایت استفاده کنه و یه مبلغ ناچیز هم برای این اشتراک کوتاه مدت پرداخت کنه تا صاحب این کسب و کار، بار خودش رو ببنده. بر فرض هم که موفق نشه. مگه چقدر برای راه اندازی یه همچین کسب و کاری هزینه کرده که بخواد ضرر جدی بکنه؟ فکر می کنم این ایده ارزش امتحان کردن و در بدترین حالتش، بدست آوردن یک تجربه رو داشته.

با آرزوی موفقیت همه صاحبان کسب و کار

 

 


برچسب‌ها: کارآفرینی
+ نوشته شده در  شنبه شانزدهم اردیبهشت 1391ساعت 18:26  توسط yas  | 

 

سلااااااااااااااااااااام

خوبین؟ خوشین؟ سلامتین؟

جای همه شما خالی امروز رفته بودم نمایشگاه گل و گیاه و کلی لذت بردم و می خوام شما رو هم در این لذت شریک کنم. برای همین اولین پست تصویری خودم رو در این وبلاگ بجا میذارم.


مارپله


این عزیزان دل منو بجا میارین آیا؟



بهله. این دوستان و تعداد دیگه ای از دوستانشون هم اونجا بودن.

این خانمی هم که عکسشون در زیر اومده، دوست جدیدم، سوگل، هستن و قراره که از این به بعد همراه هم باشیم. امیدوارم که عمرش طولانی و قدمش خیر باشه . البته باید براش لباس خوشگل درست کنم که هنوز وقت نکردم.



پیشنهاد می کنم اونهایی که می تونن، حتما برن، ببینن و از نزدیک لذت ببرن.

تا یه پست گل گلی دیگه خدانگهدار

 

 


برچسب‌ها: نمایشگاه گل و گیاه
+ نوشته شده در  جمعه پانزدهم اردیبهشت 1391ساعت 22:3  توسط yas  | 

 

آخرین باری که با قلم و روی کاغذ نامه نوشتین کی بوده؟ یادتون میاد؟ اصلا تا حالا نامه ای نوشتین؟ اهلش بودین؟

چند وقت پیش، دوستی می گفت که تو یه سایت روانشناسی نوشته شده بوده که اگر دوست دارین یه رابطه ای رو دوباره شروع کنین، یکی از راههای موثر میتونه نوشتن نامه برای طرف مقابل باشه. اون هم نامه کتبی و نه الکترونیکی. با این حرفش یه دفه تمام نامه هایی که تا حالا خوندم و نوشتم، توی ذهنم مرور شد و دیدم که اره. خودشه. نامه یه راهی هست که همیشه موثر بوده. همیشه جواب داده. برای به دست آوردن دل طرف مقابل و یا برای جای بیشتری گرفتن در دل کسی.

اگر اشتباه نکنم اولین نامه ای که نوشتم برای پدرم بود و به مناسبت روز پدر. کلاس اول دبستان بودم. معلممون متن نامه رو روی تخته برامون نوشت و ما هم روی کاغذهایی با حاشیه های گلدار عینا نوشتیم. اون موقع حتی بعضی از حروف رو هم نخونده بودیم و فقط شکلش رو نقاشی کردیم. صداهای کوتاه و بلند رو هم با مداد قرمز نوشتیم. خوب یادمه که  بابا با دیدن اون نامه خیلی خوشحال شد. هنوز هم نگهش داشته و لابلای وسایلش میتونم پیداش کنم. بعد از اون بیشتر و بیشتر نامه نوشتم. برای مامان، بابا و خواهرم. روی تخت و یا زیر بالش جایی بود که اغلب نامه هام رو برای دیده شدن قرار می دادم. شاید بیشترین نامه های من متعلق به خواهرم بوده. اخرین نامه ای هم که نوشتم برای اون بود. حدود سه سال پیش، یعنی زمانی که برای کار می خواست به شهرستان بره و از این بابت نگران بود. تمام سعیمو کردم تا خوب بنویسم و جوری باشه که هر وقت احساس تنهایی کرد، نامه رو بخونه و اروم بگیره. اما خوب فکر می کنم زیاد موفق نبودم. چون بارها پیش اومد که توی این سه سال احساس تنهایی کرد و نامه من نتونست کمک حالش باشه. شاید یکی از دلایلی که دیگه سراغ نوشتن نامه نرفتم همین بود. چون فکر کردم که دیگه نامه هام اثرگذاری خودشون رو از دست دادن.

چند روز پیش مامان بزرگم یه قوطی سوهان عسلی برام فرستاده بود و روش برام نامه ای نوشته بود با این مضمون که من خیلی دوستت دارم و ازت معذرت می خوام که ناراحتت کردم. با خوندنش چیزی نمونده بود که گریم بگیره. آره. بازم نامه جادو کرده بود. بلافاصله بهش زنگ زدم و گفتم که چقدر دوستش دارم و ناراحتی ازش به دل ندارم.

امشب یه برنامه تلویزیونی می دیدم که یه خانواده رو دعوت کرده بودن و باهاشون صحبت می کردن. دختره خانواده در تعریف از پدرش گفت که من ایشون رو خیلی دوست دارم و عاشق ارامش و صداقتشون هستم. با خودم فکر کردم کاش من و خانواده ام رو هم توی یه برنامه دعوت می کردن تا اونجا بتونم بگم که به پدرم افتخار می کنم. چون این جمله و خیلی جمله های ساده ترو نمی تونم رو در رو بگم!

دارم به معجزه نامه فکر می کنم که چند وقته ازش غافل شدم. چرا راه به این اسونی رو کنار گذاشتم و به رفتن به برنامه تلویزنی فکر می کنم؟! چرا یه نامه ننویسم برای تک تک اعضای خانواده ام؟ یا برای همه دوستانیم که دوستشون دارم؟ با دست خط خودم. بنویسم و از دوست داشتن ها بگم و از عشقی که وجود داره ما بینمون؟ یعنی می تونم؟ خیلی وقته قلم دستم نگرفتم. 

شما چطور؟ نمی خواین امتحان کنین؟ 

 

شاید یه نامه دست نویس هم برای شما نوشتم 

 

 

 


برچسب‌ها: نامه
+ نوشته شده در  چهارشنبه سیزدهم اردیبهشت 1391ساعت 23:37  توسط yas  | 

 

انگار بالاخره بعد از یک هفته این ویروسِ بسیار مبارز ِ سرماخوردگی داره از بدنم رخت بر می بنده و میره تا در جایی دیگه به دشمنی های خودش با انسان ها ادامه بده.

 

 

توی این یک هفته انواع و اقسام افکار و نتیجه گیری ها به سراغم اومد که من اسمش رو میذارم هذیان! این چند روز شاید روزی بیشتر از هزار بار خدا رو به دلایل مختلف شکر کردم:

خدایا شکرت که من زودتر برگشتم خونه. اگر با این حالم تهران بودم، قطعا زنده نمی موندم.

خدایا شکرت که من با این حالم تو قطار نیستم.

خدایا شکرت که جهنم رو از اتیش ساختی نه از یخ. من یکی طاقت تب رو دارم اما لرز رو نمی تونم تحمل کنم. راستش رو بهم بگو. اگر احیانا یکی از مجازات هایی که در نظر گرفتی لرزیدن از سرما هست، من از الان یه فکری برای خودم بردارم و شروع کنم به نماز قضا خوندن و حلالیت طلبیدن.

خدایا شکرت که حداقل توی شرایطی هستم که می تونم استراحت کنم و امتحان و یا کار واجبی پیش روم نیست.

خدایا شکرت که به من و خانواده ام سلامتی دادی. اونهایی که ماهها و یا سال ها روی تخت بیمارستان می مونن چطور تحمل می کنن؟

خدایا شکرت که من درسی دارم تا بخونم تا روزگارم رو باطل و بیهوده نگذرونم. (اینو وقتی درک کردم که از صبح تا شب تنها کاری که می تونستم انجام بدم دیدن تلویزیون و برنامه های مسخره اش بود. فرقی هم نداره که اینور آبی باشه یا اونور آبی. به نظرم کلا دیدن برنامه تلوزیونی اتلاف وقت محض هست و بس.)

خدایا اگر بگم همه مریض ها رو شفا بده که نمی دی. فایده نداره گفتنش. اما حداقل بیشتری ها رو نجات بده. خوب؟ لطفا...

خدایا شکرت که دوستای خوبی رو در کنارم گذاشتی که روزی چندین بار حالمو می پرسن و من احساس بهتری از این بابت پیدا می کنم.

خدایا شکرت به خاطر همه چیز. وقتی میگم همه چیز یعنی واقعا همه چیز. یعنی حتی چیزهایی که من فکر می کنم بده، اما در اصل خوبه. خدایا من نمی فهمم. خرم. شرمنده که زیاد غر می زنم. شرمنده که گاهی طلبکارانه حرف می زنم. هرچی که تو بگی....

متچکرم.

 


برچسب‌ها: شکرگزاری
+ نوشته شده در  چهارشنبه سیزدهم اردیبهشت 1391ساعت 9:2  توسط yas  | 

 

بیشتر از یه هفته است که اومدم تهران و شنبه هم دوباره بر می گردم وطن. هرچی که میگذره طول هر سفرم به این شهر کمتر و کمتر میشه.

همون روزای اولی که اومدم بی بی با زبون بی زبونی جوابم کرد. گفت تابستون بچه هام می خوان از خارج بیان و اتاق رو لازم دارم. دیشب به همسایه طبقه پایینی گفت که به فکر خونه باشین که زیر زمینو سر موعدِ قرار داد خالی کنین، چون لازمش دارم و می خوام تمام اساسمو بذارم اونجا و این طبقه رو اجاره بدم. خودمم یا برم مشهد که نزدیک شوهرم باشم (شوهرش خیلی سال پیش فوت کرده.) و یا برم خارج پیش بچه هام زندگیم کنم. می گفت دیگه خسته شدم... .

نمی دونم بالاخره می خواد چکار کنه. اما هرچی که هست انگار تنهایی واقعا بهش فشار اورده و دنبال راه حلی برای اون می گرده. حق هم داره. منم که نتوستم تنهاییشو پر کنم. از روزی که اینو گفته، به فکر افتادم تا تلاشمو بیشتر کنم و بتونم زودتر دفاع کنم و تا تیرماه که اینجا هستم، هر بار که میرم و میام تا جایی که در توان چمدونم هست، اساسمو جمع کنمو ببرم. 

نمی دونم چرا این دفه اصلا نمی تونم تهرانو تحمل کنم. چرا اینقدر ازش خسته شدم. دیروز رفتم دنبال بلیت ببینم اگر میشه همین امروز برگردم. اما طبق معمول بلیت نبود و نشد. از صبح که پا شدم دارم بارو بندیل می بندم. می دونم خیلی زوده. اما طاقت ندارم. انگار هرچی زودتر ببندم، زودتر میرم!

همیشه وقتی می خوام چمدون جمع کنم، قبل از هرچیز لپ تاپمو روشن می کنم و گلچین آهنگهای مورد علاقه ام رو برای پخش انتخاب می کنم. این اهنگ ها رو با اومدنم به تهران کنار هم جمع کردم. هر کدومش رو یا یه عزیزی بهم داده تا گوش بدم و لذت ببرم و یا به یه مناسبتی که پیش اومده از اینترنت دانلود کردم. هرکدوم از این ها را بارها و بارها گوش کردم. در حال و هواهای مختلف. تو شادیا و تو غمها. از صبح تمام این خاطرات داره مرور میشه...

دلم گرفته...

 

پ.ن: به همتون سر می زنم و می خونمتون. اما اصلا حال و هوای رد پا گذاشتن رو ندارم. خیلی دوست داشتم راجع به این نظر گذاشتن ها بگم... اما باشه بعدا و فرصتی دیگر.

 

همچنان دوستتون دارم

 

بعدا نوشت: برای فردا بلیت گیرم اومد. آخــــــــــــــــــــیش. دارم میرم. به قانون جاذبه ایمان آوردم. همون که میگه اگه چمدونتو ببندی، سفرت هم جور میشه.

 

+ نوشته شده در  سه شنبه پنجم اردیبهشت 1391ساعت 10:29  توسط yas  | 

 

معجزه این است که

وقتی تو به سوی خدا صعود می کنی،

خداوند نیز به سوی تو نزول می کند.

دیدار با خداوند،

همواره در جایی در میانه اتفاق می افتد.

 

 

شوق دیدار هیچ گاه یک طرفه نبوده است.

این گونه نیست که فقط تو بسوی او بروی،

بلکه او نیز به سوی تو می آید؛

با اشتیاقی بیش از اشتیاق تو برای وصال.

به محض آن که تو به سوی او گام بر می داری،

او به سوی تو می دود.*

 

همه میگن هزار راه هست برای رسیدن به خدا... . من میگم خدا هزاران راه بلده برای رسیدن به ما... .

 

پ.ن : نوشته شده از کتاب "عشق پرنده ای آزاد و رها" نوشته اوشو و ترجمه مسیحا برزگر

پ.ن۲: لینک دانلود آهنگ

 

 

 


برچسب‌ها: خدا
+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و سوم فروردین 1391ساعت 23:3  توسط yas  | 

 

ایمیلی برام اومده با عنوان سیارات.

بازش می کنم. می بینم که عکس چند تا سیاره است. نهایت فکری که با خودم می کنم اینه که بله، حقیقتا سیاره زمین از همشون قشنگ تره.


 

میرم پایین. منتظر یه نتیجه گیری مشابه برداشت خودم هستم. فقط تنها سوالی که برام پیش میاد اینه که پس کو عکس زمین؟ (اوج کنجکاوی من همین اندازه است.)

نوشته رو می خونم:

"رویت این سیارات با هیچ تلسکوپی مقدور نیست. برای دیدن این تصاویر از نزدیک، به آشپز خانه منزل خود رفته و پشت ماهی تابه ها یا قابلمه ها را نگاه کنید!"

حسابی تعجب می کنم. دوباره بر میگردم بالا. بله. انگار خودشه. چیزی به جز چندتا عکس از ته قابلمه نیست.

اولش خندم می گیره. اما بعد به فکر فرو میرم... به خودم میگم:

- یاسی؟ تو همیشه همه چیزو همینقدر چشم بسته قبول می کنی؟ همیشه اینقدر راحت می پذیری؟ بدون فکر کردن؟ بدون سوال کردن؟ چرا؟

- شاید چون می دونم یکی برام از قبل نتیجه گیری کرده. شاید چون ذهنم پره از نتیجه ها. شاید تا حالا نیاز به فکر کردن رو احساس نکردم. شاید هم دیگه حوصله فکر کردن ندارم... . سرزنشم نکن. خودم به اندازه کافی خجالت کشیدم از بیان یه همچین دلایلی ...

- ...

این بار اولم نبود. فکر هم نمی کنم که بار اخرم باشه. انگار بیشتر از اینکه تنبلی جسمانی گریبان امثال منو گرفته باشه، تنبلی فکری هست که بیچارمون کرده... . متاسفم برای خودم. 

استادی داشتم که همیشه جلسه اول ترم، برنامه کلاسش رو توضیح میداد و از همه راجع بهش نظر خواهی می کرد. هیچ وقت هیچ کس نظری نمی داد مگر اینکه چند تا از پسرا اعتراض می کردن و می گفتن حجم تحقیق ها رو کم کنین یا امتحانو تشریحی نگیرین و ... . استادمون همیشه می گفت: من اگه جلسه اول بیام و بگم همتون باید پشت به تخته بشینین، بدون اینکه بپرسین چرا، این کارو انجام میدین. چه بلایی سر شما اومده؟ و باز هم نگاه می کردیم. فقط نگاه...

یه بار با چند تا از دخترای کلاس برای کار کلاسیمون دور همین استاد جمع شده بودیم. استاد بازیگوشی از کنارمون رد شد و گفت: دکتر فلانی، پروانه ها دورت جمعن... . جواب شنید: اینا پروانه های سنجاق شده ان که پرواز نمی کنن...

دوست دارم پرواز کنم. راهی هست؟



 


برچسب‌ها: تفکر
+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و یکم فروردین 1391ساعت 23:37  توسط yas  |